زن زمانه

داشتم پیاده می‌شدم. مانده بود نوک زبانم. نمی‌شد بگذرم از کشف بزرگم و به زبان نیاورمش. گفتم: «دیدی دارم خداحافظی می‌کنم و گریه نمی‌کنم؟ بزرگ شدم.» نگاهم کرد و مهربان گفت: «تو بزرگی!»

قدم بلند شد. دستم به آسمان رسید. سر انگشتهای خدا، خیلی نرم بود.

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 10:30 توسط زن زمانه|

در کل آدمی نیستم که وقت بیماری، بساط آه و ناله‌ام گرم باشد. خیلی که درد داشته باشم، پتو را می‌کشم روی سرم و گوشه‌اش را تا جایی که بشود، تا می‌کنم و گاز می‌گیرم و گریه می‌کنم. حتی سیزده ـ چهارده سال پیش که ناخن پایم را کشیدم (کشیدند) وقتی بی‌حسی‌اش تازه تمام شده بود و آقای برادر دقیقا محل جراحی را لگد کرد، فقط آرام گریه کردم که کسی از خواب عصر، بیدار نشود। البته وقتی خون‌ریزی به میزان لازم رسید، یک نفر بیدار شده بود که به دادم برسد.

دیشب و امروز عصر اما، به حالم که دقت می‌کنم، می‌بینم هر چند دقیقه یک‌ بار، یک آخ آرام و کش دار می‌گویم. این یعنی وضع روحی، همراه با جسمم، به هم ریخته و آشفته است. این آخ گفتن، همراه که می‌شود با هم آمدن پلک‌ها و مچاله شدن و گونه به شانه مالیدنم، یعنی درد دارد کار خودش را می کند و من بی مقاومت، استقبال می‌کنم.

از آن دردهاست که به کالبدت ربطی ندارد. خودش راهش را بلد است.


پ.ن: حدود شش هفت ماه پیش نوشته شده. الان خوبم.

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 12:30 توسط زن زمانه|

چشمهایم را می‌بندم। فکر می‌کنم چقدر دلم می‌خواهد اینجا نباشم. به اینکه کجا باید باشم فکر نمی‌کنم. فقط می‌خواهم اینجا نباشم. دلم جایی را می‌خواهد با حس خوبی، که اینجا نمی‌شود داشت. الان باید در ساحل نشسته باشم، با یک بسته چیپس مثلا. باید در کافه نشسته باشم با یک ماگ بزرگ هات چاکلت یا کاپوچینو شاید. باید جای دیگری باشم. در اتاق خودم، روی هر کدام از دو تا طبقه‌ی تختم که دلم بخواهد، پایین دنج است و می شود با آرامش کتاب خواند و چای نوشید. طبقه ی بالا اما حالم را خوب می کند با آن همه عروسک ولو شده روی تخت.

الان اینجا نباید باشم. دلم برای عروسکهایم تنگ شده. برای چنگیز، برای پیمان، صنوبر، شروین، خاله قورباغه، منصور، هوشنگ، برای دو تا قورباغه آویزان از نرده‌های تختم دلم تنگ شده. باید یکی باشد که دستم را بگیرد، با من بیاید تا امور اداری، یک برگه مرخصی بدهد دستم و بایستد بالای سرم تا برگه را پر کنم و از پنج ـ شش نفر برای دو سه ساعت مرخصی، امضا بگیرم. بعد تا من زنگ بزنم آژانس بیاید دنبالم و بروم جلوی در بایستم به انتظار، پهلو به پلهوی من باشد و تا خیالش راحت نشده که من یک جایی هستم که دلم می‌خواهد آنجا باشم، آرام نگیرد.

من الان نباید در این شرکت باشم. چون ممکن است منگنه را توی چشمهای آقای رییس فرو کنم.


پ.ن: این پست، از نوشته‌های قبلی بایگانی شده در آرشیو است که منتشر نشده بود. الان خوندمش و حس کردم دوستش دارم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 10:24 توسط زن زمانه|

من دیروز گریه کردم. یادم نمی‌آید آخرین بار کی گریه کرده بودم. به دوستی گفته بودم حس‌های من دیگر عمیق نمی‌شوند. نه از ته دل می‌خندم، نه راستکی راستکی بغضم می‌گیرد، نه عصبانی می‌شوم، نه هیچ مرگیم می‌شود. دلم می‌خواست بروم یک گوشه بنشینم و برای یک چیزی، یک هفته غم‌برک بزنم مثلا.خسته شدم از غصه‌های دو دقیقه‌ای، خنده‌های چند ثانیه‌ای،‌استرس‌هایی که دل نمی‌دهم بهشان.

الان خوشحالم. خوشحالیم عمیق نیست. برای اشک‌های دیروزم خوشحالم. چون بغضش هنوز با من مانده و چیزی ته دلم هست که می‌گوید بغض خوب دوست داشتنی‌ام با من می‌ماند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 9:54 توسط زن زمانه|

دلم میخواد دوباره بنویسم. 
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 23:27 توسط زن زمانه|



زن زمانه دات آی آر

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 20:6 توسط زن زمانه|


آخرين مطالب
»
»
» قبلا نوشت
» عنوان ندارد
»
»
Design By : Pars Skin