تبليغاتX
زن زمانه
header header header header
menu

email
menu
 
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
 
menu
 
 

RSS


Design By Mojtaba Hashemi 
 
 
 


بای بای

بعضی وقتها، یک نفر هست که خیلی دوستش داری. اونقدر زیاد که ممکنه یادت بره. نه اینکه کلا ادت بره ها. یعنی یه جورایی ته نشین بشه ته دلت که اون رو روها نباشه که هی انگشت بکنه تو چشمت که هی! من هستم ها! اینجام!

بعد مثلا یه شبی مثل دیشب، اون یه نفر می ره یه جای دور. یه جای خیلی خیلی دور. نمی ره که برنگرده، اما یه مدتی نیستش. بعد یهو می بینی وقتی زنگ زده و می گه توی هواپیمام و باید موبایل رو خاموش کنم و... می بینی که بغض کردی. داری خداحافظی می کنی و ته دلت با خودت دعوا می کنی که آی! خفه شو! گریه نکن! که یهو صدات در میاد که: دلم تنگ می شه بیشعور... و اشکهات می ریزه یهو، همون جا، کنار دکه روزنامه فروشی میدون امام.

بعد میای خونه و داری برای مامانت تعریف می کنی که امشب پروازش بود و رفت و معلوم نیست کی برگرده که موبایلش روشن بشه و.... یهو می بینی دوباره بغض کردی!

 

چرا این همه دلت زود تنگ می شه برای بعضی ها؟؟

 



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:44  توسط زن زمانه 

line


این روزها....

دیر خوابیدم اما سر حال بیدار می شم. یه لیوان شیر گرم می کنم به امید شروع یک روز با سرفه های کمتر. لیوان به دست میام می ایستم جلوی آینه اتاق. به موهام که خودم چند روز پیش کوتاهشون کردم می خندم. چه ژولی پولی نازی! شیر رو می خورم و می رم روی ترازو. دلم می خواد فحش بدم. اما امروز شنبه است و حق ندارم شروع هفته ام رو خراب کنم. نگاهم می افته به بسته نیم خورده چیپس و کرانچی و لواشک. همه رو بغل می کنم و می برم توی اتاق داداشی که هر چی می خوره عین نی قلیون فقط می زنه به قد!

لباس هام رو اتو می کنم و موسیقی گوش می دم و برنامه های این هفته رو مرور می کنم. یادم میاد همه در یک اقدام ضربتی روز دوشنبه می رن سفر! فکر می کنم چی کار می تونم بکنم این دو هفته ی بی دوست بی هیچ کیو! به تردمیلم نگاه می کنم. تا میام به خودم قول بدم یادم میاد که حرف بعید نباید بزنم. دو بار در هفته؟ شدنیه! اگه شد بیشتر، بهتر.

میام بیرون از خونه. هوا خوبه. قول می دم روز خوبی باشه و هفته ی خوبی. به همین راحتی! شدنیه.



+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:11  توسط زن زمانه 

line


...

تو باشی

باران باشد

یک خیابان بی انتها باشد...

به دنیا می گویم خداحافظ!

 

(نمیدونم صاحبش کیه. اما دمش گرم)



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:19  توسط زن زمانه 

line


عادتانه

گاهی وقتهاُ یک نفر، اینقدر حرف دلت رو بهتر از خودت می زنه که دلت می خواد همه ی حرفهاشو قورت بدی!

عادت برای من به مثابه مرگ است. به مثابه نابودی. به چیزی که عادت کنم تمام می‌شود/ می‌شوم. انقدر از عادت گریزانم که ممکن‌ست بی هیچ تاملی طرح عاشقانه‌ی بی‌سرانجامی را با یک رفتگر بکشم. این شکلی‌اش را تجربه کنم که من آدم تجربه از هر چیزی، از هر نوعی در هر مکانی ام. آدم خود را سپردن دست بادم. اصلن من می‌گویم آدم‌ها نباید به زندگی‌شان عادت کنند. عادت که کنند رنگ محیط می‌شوند. می‌شوند خاکستری. رنگ و رو رفته. باید همیشه در بروند از این روزمرگی، باید به زور یک شکلات هم که شده یک طعم غیر از امروز را در امروز بچپانند. باید عاشق قالی‌شوی‌ها بشوند، شیشه‌شورها، گاری‌چی‌ها. پاهای‌شان را گلی کنند. درخت‌ها را بالا بروند. روی برف‌پاک‌کن‌ها نامه‌های یادگاری بگذارند. آدم‌ها باید زندگی را به هر زوری که شده از عادی بودن درآورند. باید بلد شوند که می‌شود به جای راه رفتن دوید. به جای دویدن پرید. به جای حرف زدن آواز خواند. به جای دست دادن بغل کرد. دمت گرم گفت. روی‌ شانه‌شان، پشت‌شان،‌ نقطه‌ی ثقل دوستی‌شان زد. آدم‌ها باید یاد بگیرند که خودشان را به زور از زندگی بکشند بیرون. زندگی را خودشان طرح دهند. به شکل خودشان. به شکل ایده‌های‌شان. به شکل آرزوهای پروازشان. باید بلد باشند آغوش کشیدن‌های ناگهانی را. بوسه‌های یک‌هویی را. گریه‌های بی‌هوا را. باید زندگی را تابلویی ببینند. تابلویی ببینند نقاشی شده از کوه و دشت. از خانه و خیابان. از ماشین‌ها و آدم‌ها. که آدم توی تابلو شوند؛ قصه بازی کنند، شخصیت باشند، بسازند بتراشند از زندگی‌شان، از حواشی‌شان، از اطرافیان‌شان. ردی از خودشان به جا بگذارند. دل‌شان را خوش کنند. دل دیگران را به هوای دل خودشان خوش‌تر کنند. نگاه‌ها را برق بیاندازند از این یک ذره تفاوت. از این یک اپسیلونی که بلدند بلندتر بپرند از زمین. که بلدند سیب بچینند از درختی که کنار اتوبان ایستاده و هیچ تنابنده‌ای نمی‌ایستد برای چیدنش.

 

ممنون فروغ جان. روزم رو ساختی!

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:18  توسط زن زمانه 

line


من اطلسی های تو را لگدمال کردم

 

هشت سال ... چقدر زود گذشت. این قدر زود که باور نمی کنی و باید دستها را بیاوری رو به روی صورتت و بشماری و نمی دانی که خدا رو شکر می کنم که این قدر دیر نشده که انگشت کم بیاوری. هر چند از یک دست فراتر...

چند هفته گذشته از اولین پیامت در فیس بوک؟ نگفتم که حساب روز و ماه و سال را نگه نمی دارم؟ که سالهاست آرشیو نمی کنم خاطره ها را؟ که همه را فراموش می کنم؟ نگفته ام، اما اگر نفهمیده باشی چه؟

برای امشب نمی دانم چه باید بگویم.

یادم هست که هشت سال پیش، امشب، من و تو بودیم و یک جشن کوچک برای تو و یادم هست هنوز که چقدر سخت بود که دعوتم کنی به اولین مهمانی دو نفره مان، طبقه بالای پیتزا هزار و یک.

چند وقت بعد بود که حمید دعوتمان کرد برای شام و سر به سرمان می گذاشت که شام عروسی چه باید باشد و... تو ریز ریز می خندیدی و من می دانستم هرگز! چرا همان وقتها به تو نگفتم؟؟ شاید انتظار داشتم خودت بدانی....

هشت سال گذشت. آدمها آمدند و رفتند و هزار تا قصه ساخته شد و نه تو بودی و نه من و نه ... فقط حس گناهی با من ماند که رفته رفته مرا برد.

هشت سال گذشت. نمی دانی که چند بار دفتر تلفن قدیمی ام را ورق زدم که سراغت را بگیرم و نتوانستم.

چه می شد اگر فیس بوک نبود و تو پیدایم نمی کردی؟ و آن چند خط را نمی نوشتی و من تا ابد با حس گناهم می ماندم و تو هرگز نمی فهمیدی چه کشیدم؟

به رویم نمی آوری، می خندی و حرف عوض می کنی که نرنجم و خجالت نکشم. می فهمم و قدردانم. به اندازه هشت سال عذاب وجدان، می فهمم!

حرفی ندارم، نمیدانم چه بگویم، فقط....

رفیق قدیمی تولدت مبارک.

 

                                                                            امضا: دروتی سیمپل

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:30  توسط زن زمانه 

line