با توجه به نزدیک شدن به یوم ا... زاد روز مبارک تولد سرکار خانم زن زمانه و به دلیل استقبال پرشور هم میهنان عزیز، به رسم سال گذشته، امسال هم می خوام زحمت همه رو کم کنم و ویش لیستم رو اعلام کنم. لطف کنید هدایاتون رو از همین چندتایی که خودم نوشتم انتخاب کنید که خدای نکرده هدایاتون بدون مصرف باقی نمونه. الهی سوسک بشه هر کی براش کادو آوردن و به دردش نمی خوره بیاردش برای من. خوب؟؟
۱- چوب لباسی مخفی! از این چوب لباسی ها که پشت در آویزون می کنن که وقتی در اتاق رو باز می کنن با یه چوب لباسی در حد حفگی مواجه نشن ملت.
۲- از همون هشت راهی ها که پارسال هیچ کی برام نخرید و خودم خریدم و نزدیک بود باعث بشه خدای نکرده امسال از دریافت هدایا محروم بشم. همچنان دکمه آن و آف هم داشته باشه.
۳- ۱۸ تا چوب لباسی برای کمدم. من هر چی می گیرم نمیدونم چرا کم میاد؟ این بار قرار گذاشتم با لاک نقطه نقطه ایشون کنم که کسی بهشون چپ نگاه نکنه.
مهم: سفید باشه لطفا که لاک قرمز کاملا روش مشخص باشه.
۴- کارت شارژ همراه اول
توجه: از اون گرونهاش لطفا. اگه از عابر بانک اعتبار بگیرید ۵۰۰ تومان ارزونتر در میاد. اما من قبول نمی کنم ها! از کجا معلوم کدش رو برای موبایل خودتون استفاده نکرده باشید؟
۵- لباس زمستونه که خیلی گرم نباشه
نکته: من توش جا بشم. من متنفرم از لباسهایی که برام هدیه میارن و من توش نمی رم.
۶-سری کامل کتابهای هری پاتر
نکته مهم: جهت معنی سری کامل به فرهنگ لغت مراجعه شود.
۷- کیف
مهم مهم مهم: سفید باشه. از کیف زهره هم خوشگل تر باشه.
۸- سکه تمام بهار آزادی به میزان لازم
۹- لب تاپی که داداشم بهش کاری نداشته باشه. دکمه هاش رو از جا در نیاره و هی گیم نصب نکنه روش.
خیلی مهم: فقط صورتی باشه.
۱۰- پرداخت شهریه دانشگاه (این یکی تقبل شده. شما زحمت نکش)
۱۱- پرداخت هزینه دوخت لباسهام که تو خیاطیه.
۱۲- نیم بوت خوشگل مشکی گوگولی مگولی (این یکی هم تقبل شده. شما خودتو خسته نکن)
۱۳- واقعا هنوز داری فکر می کنی؟ اگه کادوخر هستی (این خر، اصلا حرف بدی نیست و با اون خری که شما فکر می کنی فرق داره) با همون ۱۲تا به نتیجه رسیدی، اگه هم نمیخوای بخری، برو کنار، بذار نفر بعدی بیاد بخونه.
پ ن: هارد اکسترنال هم لازم دارم ۵۰۰ گیگ به بالا لطفا.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:37 توسط زن زمانه |
مجردانه
ماجرا از اونجا شروع شد که توی یکی از کلاسهای ترم تابستون امسال، یه بحثی پیش اومد در رابطه با اینکه چقدر آقایون به خانومهاشون احترام می ذارن و کلا سطح روابط اجتماعی زن و مرد در چه وضعیه و ....
روند بحث رو یادم نیست. اما آخرش داشت به اینجا ختم می شد که اینجا اصلا و ابدا ایران نیست و همه چی رو به راهه و خانومها در رفاه روانی کامل به سر می برن و آقایون هیچ مشکلی با خانومهاشون ندارن و اگه مشکلی هم باشه سر ماه می رن یه جفت النگو می خرن حل می شه و جنگ روانی در منزل اصلا چی چی هست و محصول آمریکاست و تقصیر ماهواره است و طلاق برای آدمهاییه که خوشی زده زیر دلشون و فقط در طبقه مثلا روشنفکر مثل نقل و نبات رایجه و........
در اینجا بود که ........دیری دیریم ..... من وارد شدم! ![]()
واقعیت اینه که اونها نتیجه خودشون رو گرفته بودن. ولی احساس مردم آزاری نذاشت بی خیال ماجرا بشم و بسم ا... و رفتم بالای منبر!
بازم خیلی یادم نیست چیا گفتم چون اصولا من زیاد حرف می زنم
اما یادمه یه ربع ـ بیست دقیقه یه نفس حرف زدم
. بعدش هم بحث بین من و یه آقایی دوطرفه شد و اون سنگ می انداخت، من شلیک می کردم، من شلیک می کردم، اون به رگبار می بست!
الکی الکی اینقدر باحال شد ![]()
استاد هم تازه خوشش اومده بود هی کد می داد!
خلاصه گذشت.....
چند روز پیش داشتم توی حیاط دانشگاه با مامان حرف می زدم که آقای تیرکمون ـ رگبار از کنارم رد شد و گفت واخ واخ واخ! کم شوهر بدبختت رو دق میدی که اینجا هم زنگ زدی از مامانت کد می گیری؟
خندیدم و گفتم نه بابا! من هنوز ور (بر) دل مامانمم.
چشماش ۱۳۲/۵۴ تا شد! گفت مگه تو مجردی؟ گفتم آره.
هنوز چشماش گرد و خنده دار بودها! گفت اون روز یادته سر کلاس بحث کردیم؟ من اینقدر دلم برات سوخت. گفتم شوهرش با این اخلاق گندش چه جوری گذاشته این بینوا بیاد دانشگاه و.....؟؟
و قرار شد یه بار حتما حال من رو بگیره ![]()
دیشب دوباره توی دانشگاه، یکی از همکلاسی ها داشت می گفت تولد میگیری یا نه و.... خلاصه داشتن قرار تولد زورکی می ذاشتن و شام چی می خوان و اینا که گفتم بابای من شبا زود می خوابه. اگه می خواید بریم بیرون شام بخوریم و... که مینا چشماش گرد شد و گفت مگه مجردی؟ گفتم آره. و شروع کرد برای بچه صحبت کردن در باره کلاس اون روز و گفت با اون همه مثالهایی که زدی و خیلی هاش رو بچه ها تجربه کرده بودن و قابل لمس بود، هیچ کس فکر نمی کرد مجرد باشی!
بعدش پرسید چند سالته؟ من این ده روز باقی مونده رو حساب نکردم و گفتم ۳۰. جای همه خالی! اینقدر دلسوزانه نگاه متاهل اندر ترشیده بهم انداخت. اینقدر دلسوزانه! که فکر کردم از متاهل بودنش شرمنده شد!
برای اینکه شرمندگیش کم بشه زود با شیرین از جمع جدا شدیم و رفتیم یه جای خلوت و هی اداشو در آوردیم و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیییییییییییییییییم. جای همه خالی...
پ.ن : با بچه های همکلاسی زیاد رابطه ندارم. فقط محدود می شه به سلام و علیک های داخل دانشگاه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:12 توسط زن زمانه |
شکلاتانه
وقتی کم کم داره می زنه به سرت که مرخصی بنویسی و خودت رو برسونی به مجلسی، یهو در باز می شه و یکی میاد و یه بسته از اینا می ذاره روی میزت و میره!
به همین سادگی!
البته نه به همین سادگی، سلام و احوالپرسی هم بود.
داشتم سرچ می کردم که عکسش رو بذارم اینجا، به این خانومه حسودیم شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:43 توسط زن زمانه |
وبلاگ با طعم ماکارونی
می خواستم بنویسم، ولی نمی دونستم چی بنویسم که اینجا از سوت و کوری در بیاد.
وقتی خواستم یوزر و پسورد رو وارد کنم دوباره توی دهنم همون طعم همیشگی اومد. ته دیگ ماکارونی با سس قارچ و گوشت.
نمیدونم بقیه چه جوری هستن. دیدین بعضی از آدمها رو که می بینی حس می کنی چقدر شبیه یه چیز دیگه هستن؟ مثلا بعضی ها خیلی به یه حیوون شبیه هستن. منطور بدی ندارم ها! مثلا یکی رو می بینی شبیه گربه است. حالا یا ملوس یا هر چی. یکی تو رو یاد اسب می اندازه. یکی شیر، یکی ......
آدم ها برای من طعم دارن. فضاها طعم دارن. فصل ها طعم دارن. روز تولدم همیشه یه مزه خاصی داره.
این وبلاگ همیشه برام مزه ته دیگ ماکارونی داره. حتی نه ته دیگ سیب زمینی. از این ماکارونی رشته رشته ای ها. خیلی هم چرب و چیل نیست. فکر کنم دستپخت خودمه! ته دیگ های مامان خیلی چربن!
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:10 توسط زن زمانه |
بای بای
بعضی وقتها، یک نفر هست که خیلی دوستش داری. اونقدر زیاد که ممکنه یادت بره. نه اینکه کلا ادت بره ها. یعنی یه جورایی ته نشین بشه ته دلت که اون رو روها نباشه که هی انگشت بکنه تو چشمت که هی! من هستم ها! اینجام!
بعد مثلا یه شبی مثل دیشب، اون یه نفر می ره یه جای دور. یه جای خیلی خیلی دور. نمی ره که برنگرده، اما یه مدتی نیستش. بعد یهو می بینی وقتی زنگ زده و می گه توی هواپیمام و باید موبایل رو خاموش کنم و... می بینی که بغض کردی. داری خداحافظی می کنی و ته دلت با خودت دعوا می کنی که آی! خفه شو! گریه نکن! که یهو صدات در میاد که: دلم تنگ می شه بیشعور... و اشکهات می ریزه یهو، همون جا، کنار دکه روزنامه فروشی میدون امام.
بعد میای خونه و داری برای مامانت تعریف می کنی که امشب پروازش بود و رفت و معلوم نیست کی برگرده که موبایلش روشن بشه و.... یهو می بینی دوباره بغض کردی!
چرا این همه دلت زود تنگ می شه برای بعضی ها؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:44 توسط زن زمانه |





