بعضی وقتها، یک نفر هست که خیلی دوستش داری. اونقدر زیاد که ممکنه یادت بره. نه اینکه کلا ادت بره ها. یعنی یه جورایی ته نشین بشه ته دلت که اون رو روها نباشه که هی انگشت بکنه تو چشمت که هی! من هستم ها! اینجام!
بعد مثلا یه شبی مثل دیشب، اون یه نفر می ره یه جای دور. یه جای خیلی خیلی دور. نمی ره که برنگرده، اما یه مدتی نیستش. بعد یهو می بینی وقتی زنگ زده و می گه توی هواپیمام و باید موبایل رو خاموش کنم و... می بینی که بغض کردی. داری خداحافظی می کنی و ته دلت با خودت دعوا می کنی که آی! خفه شو! گریه نکن! که یهو صدات در میاد که: دلم تنگ می شه بیشعور... و اشکهات می ریزه یهو، همون جا، کنار دکه روزنامه فروشی میدون امام.
بعد میای خونه و داری برای مامانت تعریف می کنی که امشب پروازش بود و رفت و معلوم نیست کی برگرده که موبایلش روشن بشه و.... یهو می بینی دوباره بغض کردی!
چرا این همه دلت زود تنگ می شه برای بعضی ها؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:44 توسط زن زمانه |
این روزها....
دیر خوابیدم اما سر حال بیدار می شم. یه لیوان شیر گرم می کنم به امید شروع یک روز با سرفه های کمتر. لیوان به دست میام می ایستم جلوی آینه اتاق. به موهام که خودم چند روز پیش کوتاهشون کردم می خندم. چه ژولی پولی نازی! شیر رو می خورم و می رم روی ترازو. دلم می خواد فحش بدم. اما امروز شنبه است و حق ندارم شروع هفته ام رو خراب کنم. نگاهم می افته به بسته نیم خورده چیپس و کرانچی و لواشک. همه رو بغل می کنم و می برم توی اتاق داداشی که هر چی می خوره عین نی قلیون فقط می زنه به قد!
لباس هام رو اتو می کنم و موسیقی گوش می دم و برنامه های این هفته رو مرور می کنم. یادم میاد همه در یک اقدام ضربتی روز دوشنبه می رن سفر! فکر می کنم چی کار می تونم بکنم این دو هفته ی بی دوست بی هیچ کیو! به تردمیلم نگاه می کنم. تا میام به خودم قول بدم یادم میاد که حرف بعید نباید بزنم. دو بار در هفته؟ شدنیه! اگه شد بیشتر، بهتر.
میام بیرون از خونه. هوا خوبه. قول می دم روز خوبی باشه و هفته ی خوبی. به همین راحتی! شدنیه.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:11 توسط زن زمانه |
...
باران باشد
یک خیابان بی انتها باشد...
به دنیا می گویم خداحافظ!
(نمیدونم صاحبش کیه. اما دمش گرم)
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:19 توسط زن زمانه |
عادتانه
ممنون فروغ جان. روزم رو ساختی!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:18 توسط زن زمانه |
من اطلسی های تو را لگدمال کردم
هشت سال ... چقدر زود گذشت. این قدر زود که باور نمی کنی و باید دستها را بیاوری رو به روی صورتت و بشماری و نمی دانی که خدا رو شکر می کنم که این قدر دیر نشده که انگشت کم بیاوری. هر چند از یک دست فراتر...
چند هفته گذشته از اولین پیامت در فیس بوک؟ نگفتم که حساب روز و ماه و سال را نگه نمی دارم؟ که سالهاست آرشیو نمی کنم خاطره ها را؟ که همه را فراموش می کنم؟ نگفته ام، اما اگر نفهمیده باشی چه؟
برای امشب نمی دانم چه باید بگویم.
یادم هست که هشت سال پیش، امشب، من و تو بودیم و یک جشن کوچک برای تو و یادم هست هنوز که چقدر سخت بود که دعوتم کنی به اولین مهمانی دو نفره مان، طبقه بالای پیتزا هزار و یک.
چند وقت بعد بود که حمید دعوتمان کرد برای شام و سر به سرمان می گذاشت که شام عروسی چه باید باشد و... تو ریز ریز می خندیدی و من می دانستم هرگز! چرا همان وقتها به تو نگفتم؟؟ شاید انتظار داشتم خودت بدانی....
هشت سال گذشت. آدمها آمدند و رفتند و هزار تا قصه ساخته شد و نه تو بودی و نه من و نه ... فقط حس گناهی با من ماند که رفته رفته مرا برد.
هشت سال گذشت. نمی دانی که چند بار دفتر تلفن قدیمی ام را ورق زدم که سراغت را بگیرم و نتوانستم.
چه می شد اگر فیس بوک نبود و تو پیدایم نمی کردی؟ و آن چند خط را نمی نوشتی و من تا ابد با حس گناهم می ماندم و تو هرگز نمی فهمیدی چه کشیدم؟
به رویم نمی آوری، می خندی و حرف عوض می کنی که نرنجم و خجالت نکشم. می فهمم و قدردانم. به اندازه هشت سال عذاب وجدان، می فهمم!
حرفی ندارم، نمیدانم چه بگویم، فقط....
رفیق قدیمی تولدت مبارک.
امضا: دروتی سیمپل
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 2:30 توسط زن زمانه |





